اخبار

کنسول‌ها قدیمی می‌شوند اما بعضی بازی‌ها نه – ITIRAN

اما بازی‌ها همیشه همراه کنسولشان پیر نمی‌شوند. بعضی‌هایشان راه فرار پیدا می‌کنند. از کارتریج جدا می‌شوند، از دیسک بیرون می‌آیند، روی کنسول‌های جدید دوباره منتشر می‌شوند، در شبیه‌سازها زنده می‌مانند یا حتی فقط با یک موسیقی کوتاه دوباره توی سر آدم روشن می‌شوند. همین‌جا است که retro gaming دیگر فقط یک علاقه قدیمی یا ژست نوستالژیک نیست؛ بیشتر شبیه راهی است برای اینکه بازی‌های خوب از سخت‌افزارهای فراموش‌شده جدا بمانند.

این اتفاق فقط از سر دلتنگی نیست. اگر همه‌چیز نوستالژی بود، بازیکنی که هیچ خاطره‌ای از سوپر نینتندو، سگا جنسیس یا گیم‌بوی ندارد، نباید امروز حوصله این بازی‌ها را داشته باشد. اما دارد. چون بعضی بازی‌ها چیزی دارند که به تاریخ عرضه‌شان وابسته نیست. شاید تصویرشان قدیمی شده باشد، اما ایده‌شان هنوز کار می‌کند.

کنسول‌ها قدیمی می‌شوند اما بعضی بازی‌ها نه – ITIRANکنسول‌ها قدیمی می‌شوند اما بعضی بازی‌ها نه – ITIRAN

تتریس هنوز چیزی برای توضیح دادن ندارد

تتریس احتمالاً بهترین مثال برای بازی‌ای است که لازم نیست برای زنده ماندن از کسی اجازه بگیرد. چند قطعه از بالا می‌افتند، تو آن‌ها را می‌چرخانی، کنار هم می‌گذاری و سعی می‌کنی صفحه را خالی نگه داری. همین. هیچ‌کس لازم نیست ده دقیقه بنشیند و منوی بازی را یاد بگیرد. حتی کسی که برای اولین‌بار آن را می‌بیند، بعد از چند حرکت می‌فهمد قضیه چیست.

اما فهمیدن تتریس با بلد شدنش فرق دارد. بازی از بیرون خیلی ساده به نظر می‌رسد، ولی چند دقیقه بعد همان صفحه خلوت تبدیل می‌شود به انباری از تصمیم‌های اشتباه. یک قطعه را بد گذاشتی، بعدی بدتر می‌شود، بعد منتظر همان قطعه بلند می‌مانی و نمی‌آید. این همان جایی است که بازی هنوز بعد از سال‌ها نفس دارد.

برای همین تتریس به سخت‌افزار خاصی وابسته نیست. روی گیم‌بوی جواب می‌دهد، روی موبایل جواب می‌دهد، روی صفحه کوچک هم جواب می‌دهد. گرافیکش قرار نیست کسی را شگفت‌زده کند، ولی اصلاً مأموریتش این نیست. تتریس از آن بازی‌هایی است که انگار هرچه کمتر توضیح بدهد، بیشتر دوام می‌آورد.

ماریو قبل از اینکه زیبا باشد، درست حرکت می‌کرد

در مورد Super Mario Bros. معمولاً همه یاد قارچ، لوله، لاک‌پشت و موسیقی مرحله اول می‌افتند. ولی اگر این بازی فقط مجموعه‌ای از نشانه‌های بامزه بود، بعید بود این‌قدر دوام بیاورد. چیزی که ماریو را نگه داشت، اول از همه حس حرکت بود.

ماریو خوب می‌پرد. این جمله شاید زیادی ساده به نظر برسد، اما نصف ماجرا همین است. وقتی دکمه را می‌زنی، شخصیت همان‌قدر که باید سبک است و همان‌قدر که باید وزن دارد. می‌شود سرعت گرفت، لبه سکو را به زور گرفت، روی دشمن فرود آمد و همان لحظه فهمید اشتباه از بازی نبود، از تو بود. این حس انصاف هنوز مهم است.

خیلی از بازی‌های قدیمی امروز بیشتر از آنکه سخت باشند، خشک و بدقلق‌اند. ماریو اما هنوز روان است. نه چون گرافیکش پیر نشده؛ پیر شده. نه چون همه مراحلش بی‌نقص‌اند؛ بعضی جاها واقعاً بی‌رحم است. ولی کنترلش هنوز به دست آدم خیانت نمی‌کند. همین باعث می‌شود بازی از قاب ۸ بیتی خودش بیرون بزند.

کنسول‌ها قدیمی می‌شوند اما بعضی بازی‌ها نه – ITIRANکنسول‌ها قدیمی می‌شوند اما بعضی بازی‌ها نه – ITIRAN

چند نت از گرین هیل کافی است

Sonic the Hedgehog را نمی‌شود فقط با سرعت توضیح داد. سرعت مهم بود، اما اگر مرحله اولش درست کار نمی‌کرد، آن سرعت تبدیل می‌شد به شلوغی. Green Hill Zone کاری کرد که بازیکن همان چند دقیقه اول بفهمد با چه جور بازی‌ای طرف است: سبز، روشن، سریع، کمی نمایشی و پر از مسیرهایی که انگار می‌خواهند تو را هل بدهند جلو.

موسیقی این مرحله هم فقط پس‌زمینه نبود. چند نت اولش کافی است تا تصویر تپه‌ها، حلقه‌ها و آن دویدن بی‌وقفه برگردد. اینجا موسیقی کار تبلیغاتی نمی‌کند؛ کار حافظه را می‌کند. بازی را در ذهن نگه می‌دارد.

همین اتفاق برای خیلی از بازی‌های کلاسیک افتاده، اما گرین هیل نمونه تمیزی است چون موسیقی و مرحله از هم جدا نیستند. آهنگ همان چیزی را می‌گوید که مرحله از تو می‌خواهد: نایست، راه بیفت. برای همین هنوز شنیدن آن قطعه فقط یادآوری یک بازی قدیمی نیست؛ یک جور برگشتن به ریتم آن بازی است.

همه برای خاطره سراغ سوپر متروید نمی‌روند

بعضی بازی‌ها را می‌شود با نوستالژی فروخت، اما Super Metroid فقط با نوستالژی زنده نمانده. خیلی‌ها امروز سراغش می‌روند چون می‌خواهند ببینند چرا هنوز از طراحی جهانش حرف می‌زنند. بازی مدام چیزی را جلویت می‌گذارد که فعلاً نمی‌فهمی با آن چه کار باید بکنی. یک در، یک مسیر بسته، یک شکاف عجیب در دیوار. بعد چند ساعت بعد برمی‌گردی و همان نقطه قبلی ناگهان معنی پیدا می‌کند.

این حس برگشتن، یکی از چیزهایی است که سوپر متروید را از یک بازی قدیمی معمولی جدا می‌کند. بازی زیاد حرف نمی‌زند. دست بازیکن را هم زیادی نمی‌گیرد. اما طوری محیط را می‌چیند که کم‌کم یاد بگیری چطور باید نگاه کنی. این فرق دارد با بازی‌ای که فقط می‌گوید «برو اینجا» و بعد پاداش می‌دهد.

برای همین نسل تازه هم می‌تواند با آن ارتباط بگیرد. شاید با ریتم کندترش کمی طول بکشد، شاید بعضی بخش‌هایش امروز سفت‌وسخت به نظر برسد، اما آن حس کشف هنوز سالم مانده. سوپر متروید بیشتر از اینکه خاطره یک نسل باشد، یک نقشه خوب است؛ نقشه‌ای که هنوز بلد است بازیکن را گم کند، بدون اینکه رهایش کند.

رام‌ها کاری کردند که سازنده‌ها نکردند

یک بخش نه‌چندان مرتب و تمیز این داستان، رام‌ها و شبیه‌سازها هستند. نمی‌شود درباره زنده ماندن بازی‌های قدیمی حرف زد و وانمود کرد همه‌چیز فقط از مسیر رسمی اتفاق افتاده. خیلی از بازی‌ها سال‌ها دوباره منتشر نشدند، روی فروشگاه‌های جدید نیامدند یا پشت سخت‌افزارهایی ماندند که پیدا کردنشان آسان نبود.

اینجا کار افتاد دست خود بازیکن‌ها. یکی فایل‌ها را نگه داشت، یکی شبیه‌ساز نوشت، یکی راه اجرا روی سیستم جدید را پیدا کرد، یکی باگ نسخه قدیمی را توضیح داد، یکی هم فقط در یک انجمن قدیمی نوشت «این نسخه بهتر اجرا می‌شود». این‌ها همیشه ماجرای ساده‌ای نیستند و بحث حق نشر و مالکیت جدی است، اما از سمت دیگر، بخش بزرگی از حافظه بازی‌ها همین‌طور زنده ماند.

شرکت‌ها معمولاً وقتی سراغ گذشته می‌روند که بشود دوباره از آن پول ساخت. کاربرها اما خیلی وقت‌ها زودتر از شرکت‌ها فهمیدند که اگر این بازی‌ها نگه داشته نشوند، بخشی از تاریخشان دود می‌شود. رام‌ها و شبیه‌سازها شاید راه رسمی نبوده باشند، اما در عمل برای خیلی از بازی‌ها نقش دستگاه تنفس مصنوعی را بازی کردند.

استریت فایتر با آرکیدها تمام نشد

Street Fighter II را باید کنار آدم‌ها تصور کرد، نه فقط روی صفحه. دو نفر جلوی دستگاه، یکی سکه انداخته، یکی منتظر است نفر قبلی ببازد، چند نفر هم از پشت نگاه می‌کنند و وانمود می‌کنند اگر جای بازنده بودند بهتر بازی می‌کردند. بخش مهمی از جذابیت بازی همین بود: مبارزه فقط بین دو شخصیت نبود، بین دو آدم بود.

وقتی بازی از آرکیدها به خانه آمد، همه آن فضا منتقل نشد، اما زبان بازی منتقل شد. فاصله گرفتن، نزدیک شدن، حدس زدن حرکت بعدی، تنبیه کردن اشتباه حریف، اجرای یک حرکت ویژه در لحظه درست. Street Fighter II چیزی ساخته بود که به کابینت آرکید محدود نمی‌ماند.

برای همین هنوز درباره‌اش حرف می‌زنند. نه فقط چون ریو و چون‌لی شناخته‌شده‌اند، بلکه چون بازی به بازیکن‌ها یاد داد مبارزه دوبعدی می‌تواند چقدر ذهنی باشد. خیلی از بازی‌ها با سالن‌های آرکید کم‌رنگ شدند، اما استریت فایتر از آن فضا چیزی برداشت و با خودش برد: عادت رقابت رو در رو.

کنسول‌ها قدیمی می‌شوند اما بعضی بازی‌ها نه – ITIRANکنسول‌ها قدیمی می‌شوند اما بعضی بازی‌ها نه – ITIRAN
Screenshot

بازی‌های مستقل هنوز از همان دفترچه قدیمی یادداشت برمی‌دارند

رد بازی‌های کلاسیک فقط در نسخه‌های بازنشرشده نیست. در بازی‌های مستقل هم هست. هرجا یک بازی جدید با پیکسل‌آرت، مرحله‌های کوتاه، کنترل دقیق یا نقشه‌ای پر از مسیرهای بسته ساخته می‌شود، احتمالاً یک جایی پای همان دفترچه قدیمی وسط است.

این الزاماً بد نیست. تقلید وقتی تنبلانه باشد، فقط ادای گذشته را درمی‌آورد. اما وقتی درست انجام شود، نشان می‌دهد بعضی ایده‌ها هنوز مصرف نشده‌اند. از سوپر متروید می‌شود یاد گرفت که قفل و کلید فقط مکانیک نیست، راهی برای ساختن حس کنجکاوی است. از ماریو می‌شود یاد گرفت که پرش خوب از هزار انیمیشن پرزرق‌وبرق مهم‌تر است. از تتریس می‌شود یاد گرفت که قانون ساده اگر درست چیده شود، می‌تواند سال‌ها آدم را درگیر کند.

برای همین بازی‌های قدیمی فقط در موزه یا کلکسیون زنده نیستند. در بازی‌های تازه هم نفس می‌کشند، حتی وقتی اسمشان جایی نوشته نشده. گاهی یک بازی جدید را اجرا می‌کنی و می‌بینی چیزی در ریتمش آشناست؛ نه کپی مستقیم، بیشتر شبیه یادداشتی که از نسل قبل مانده و کسی امروز با خط خودش ادامه‌اش داده.

دووم از سخت‌افزار خودش فرار کرد

DOOM دیگر فقط یک بازی قدیمی نیست؛ تبدیل شده به یک شوخی فنی طولانی. هرچیزی صفحه داشته باشد، بالاخره یک نفر پیدا می‌شود که امتحان کند آیا می‌شود DOOM را روی آن اجرا کرد یا نه. ماشین‌حساب، دستگاه خودپرداز، تست بارداری، یخچال هوشمند؛ خود ماجرا کم‌کم از بازی بزرگ‌تر شده است.

اما این شوخی از هیچ نیامده. DOOM ذاتاً بازی‌ای بود که خوب منتقل می‌شد: سریع، واضح، خشن، مستقیم و بی‌حوصله نسبت به توضیح اضافه. راه می‌رفتی، شلیک می‌کردی، درها را باز می‌کردی، هیولاها را پاک می‌کردی و جلو می‌رفتی. بعد هم جامعه فنی دور بازی کاری کرد که DOOM از قاب اولیه‌اش بیرون بپرد.

اینجا دیگر بحث فقط حفظ یک اثر کلاسیک نیست. DOOM نمونه افراطی این است که یک بازی می‌تواند از سخت‌افزار خودش فرار کند و تبدیل شود به چیزی میان خاطره، شوخی، چالش مهندسی و نماد فرهنگی. بعضی بازی‌ها فقط پورت می‌شوند؛ DOOM انگار قاچاقی وارد هر دستگاهی می‌شود که لحظه‌ای غفلت کند.

کنسول‌ها می‌آیند و می‌روند. بعضی‌هایشان محبوب می‌مانند، بعضی‌ها فقط اسمشان در فهرست‌های قدیمی دیده می‌شود. اما بازی‌هایی که واقعاً چیزی در مرکز خود دارند، همیشه منتظر دستگاه بعدی نمی‌مانند. خودشان راه پیدا می‌کنند.

گاهی این راه از یک نسخه رسمی می‌گذرد، گاهی از یک شبیه‌ساز، گاهی از یک مسابقه، گاهی از یک موسیقی که ناگهان در ذهن روشن می‌شود. تتریس لازم ندارد توضیح بدهد چرا هنوز کار می‌کند. ماریو هنوز زیر انگشت درست حرکت می‌کند. گرین هیل هنوز با چند نت برمی‌گردد. سوپر متروید هنوز بلد است آدم را در نقشه‌اش گم کند. و DOOM، طبق معمول، احتمالاً همین حالا هم روی یک وسیله نامربوط دیگر در حال اجرا شدن است.

شاید به همین دلیل است که بعضی بازی‌ها از کنسول‌هایشان بیشتر عمر می‌کنند. چون دیگر فقط «بازیِ آن دستگاه» نیستند. تبدیل شده‌اند به چیزی که بازیکن‌ها با خودشان حمل می‌کنند.


منبع

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا